گویند که تا لحظه ی تقبل خسران در زندگی، پنج مرحله طی می شود.انکار ... خشم ... معامله ... افسردگی ... و در نهایت، پذبرفتن . تسلیم ...اولین خسران زندگی خود را همان جا به من نشان داد که در عشق شکست خوردم
خسته از شروع نوشته هایم با یأس، انتظار لحظه ای شادی را می کشیدم که روزی به آغوشش پناه برم، و نمی آمد که نمی آمد.دوباره برای یک روز و نصفی تنها شدم. خانه ویرانه است. شاعرانه نمی گویم. ویران است !در شعا
سال نو شد ...بهار دلکش رسید و دل به جا نبود ...آه ای دلبر بی فکرِ من ... سال مسخره ای بود ... پر از بی خوابی و کلنجار ... به نام درس و کار، به کام عشقی کور ...هنوز نخوابیدم ... منتظر جوابی از او به پی
در باب سخن عشق، کمی عمیق و واقع گرایانه تر ، تضادی است نهفته ... شاید بتوان گفت که در ذهن مرد باید باشد شناخت این تضاد ، یا ایمن تر اینکه بگویم در ذهن من هست ...بحثم در مورد خواستن طرف مقابل است ...
امروز، روز جشن فارغ التحصیلان دانشگاه بود ...بعد از مدت ها، بهار و نوید را کنار هم دیدم ...سرپناه من ... در این شهر غریب ... پس از رسیدن به این شهر سرد ... برای اولین بار ...بهاز فارغ التحصیل شده بود
بگذار اول چای آماده کنم ... یازده شب است و من در دانشگاه ، در حال فرار از زندگی، وانمود به کار و تحصیل می کنم ...با لیوانی پر از چای می نویسم برایت ... خواننده ی محبوب اراجیفم ... توهین به تو نباشد ..